|
به امید خدا هر سه شنبه یک شعر ...
|
- قاصدك! هان! چه خبر؟!
- خبر؟ خبر كه هيچي
يك كم جا خوردم اينجا ديدمت!
جا خوردم / جا خوردي / جا خورد
جا ميخورم / جامي خورَم / جاميخور... شايد اسمِ يه شهر باشه
« م » ، خب منم ديگه
منم كه جا خوردم
منم كه جا ميخورم
- قاصدك! هان!
- اَه، دِ بگو ديگه لعنتي ...
يادش به خير، پارسال، همين وقتا، فيلمِ خواب تلخ رو كار ميكرديم، با سينا ووهاب ورضا و امير و ...
هي باد / باد بادكِ قرمز
از نردبانِ كـاج / به مـاه ميرسم
از كوچه هايِ حنجره / به آه
از پشتِ بامِ خيس / مثلِ كبوتري
پرپر ميانِ باغچه اي / غرقِ عطرِ خاك
از خـاك / تـاك / تـار / تَبَر / ميرسم زمين
مثلِ صدايِ شرشرِ بـاران
كبريت ميكشم كه به شكلي شبيهِ ( ﺷَ )
در سرديِ خجالتِ اين روزهايِ ( َب )
هي يك سوؤال / يك كلمه / يك شعاعِ نـور
از بينِ ابــرهايِ پُر از ابـرِ ابر شكل
از پله هاي خواب / به كابوس / ميرسم .
دود كه ميشوي و در هوا كه پخش ميشوي
اين دود را كه در هوا پخش ميكني و اين هوا كه در دود غوطه ميخورَد و
اين پخش كه در دود به هوا ميشود ...
+++
سيگار / سيگار / سيگار /
گاهي وقتها آنقدر ساكتي كه دلم ميخواهد زيرِ دندان هايم تكه تكه ات كنم /
برای سینا
ستاره ها
به تشييع جنازه ي باغ آمده اند
بويِ نم
بويِ خـاك ؛
آسمان
در تسخيرِكلاغ ها
خوابهايِ من
در تسخيرِ زرد و نارنجيِ پاييـزي
كه در راه است ...
پی نوشت:
اگه راستشم بخوای
الان احساسم اینه :
می ترسم اگه یه ذره
فقط یه ذره
قدم بزرگتری بردارم
از اون ور دنیا بیفتم پایین .........
در ازدحام ِ کف زدن های ِ هواداران
بازنده ای
در انتظار ِ
سوت ِ داور بود .......
سيد مهدي موسوي
از باد نیست
نه !
از مـاه نیست /
حال و هوای اردی بهشتی این باغچه ی پیر است
شاید /
که باعث شده من
این قدر
دل / تنگ
باشم . . .

درباره ی الی ... رو دیدیم/
همین.
پ.ن: ثبت بشود در حافظه ی مان ( برای روزگارانی دیگر ) :
نوشتهاي از مسعود كيميايي در آستانه دهمين دوره انتخابات رياستجمهوري
هنرمندان (!!!) حامی محمود احمدینژاد هم بیانیهای امضا کردند
یادداشت خواندنی مینا اکبری درباره آشتی اخیر بیضایی و اعتباریان؛
پاسخ مفصل حمید امجد به نوشته ها و واکنش های امیر قادری به فیلم بهرام بیضایی؛
حمله شديدجوادطوسي به ده نمكي؛بيشترازكوپن ات حرف ميزني
یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون می خندیم
آشغالا رو صبح زود ميبرن ؟!؟
درباره ي : وقتي همه خوابيم، بهرام بيضايي
1- مامان! لجن مال يعني چي ؟!؟
هيچ وقت بهرام بيضايي فيلمساز مورد علاقه ام نبوده؛ هميشه به عنوان يك كارگردان كاربلد، قبولش داشتم كه دردكوپاژ و ميزانسن، همانطور كه سالها لقبش بود، « استادانه » كار ميكرد، و نه تنها نميشد ايرادهاي ساختاري از فيلمهايش گرفت، كه در واقع هميشه نقطه ي قوت كارهايش هم بود. اما از جهت فيلمنامه و داستان، يا هميشه ريشه در ساليان دور و اساطير و ... داشت و پر از نمادها و اشاره هايي كه من نميفهميدم، و يا درباره ي مسائل سياسي/ اجتماعي روز، كه نميپسنديدم. 2 فيلمِ آخر بيضايي ( سگ كشي و وقتي همه خوابيم ) به نظر من ، نمونه ي كاملي از اين دغدغه هاي روز بود كه در هر 2 فيلم، همراه با عصبيت و حرص فراوان، و در وقتي همه خوابيم، با يك جور كلافگي و بدسليقگي عجيب كه واقعا از بيضايي بعيد بود، عنوان شد. فيلم پر است از آدمهاي كثيف پر قدرت و آدمهاي نجيب ضعيف؛ بحث اينكه «جامعه ي امروز همين شكلي است» و «همه ي اينها ريشه در واقعيت دارد» و «مگر غير از اين است؟»... اصلا اين وسط جايي ندارد؛ فيلم، ساخته ي بهرام بيضايي است ، با كوله باري از دانش و مطالعه و تجربه؛ حجم شعارها و جملات مستقيم و روبه دوربينِ فيلم آنقدر بالاست كه بعضي وقتها فكر ميكردم در حال تماشاي يك مناظره ي تلويزيوني هستم، و شعارها و تيپهاي خلق شده توسط بازيگران ( مثبت و منفي ) آنقدر نخ نما و كليشه اي است كه...
2- مامان! هنوزم سينما رو دوست داري؟!
فيلم كارگردانيِ خوبي دارد، ولي نه استادانه! تدوين واقعا خوب است ( و بايد هم خوب باشد ) بجز آن نماهاي طولانيِ پايان بنديِ فيلمي كه در حالِ ساخت است، كه رسما شور تعليق را درميآورد. بازي ها به شدت ضعيف است ( من نميدانم كه اگر نحوه ي ديالوگ گفتنِ مژده شمسايي، عمدي است؛ در چه راستايي است؟ و اگر هم نيست كه ...) به نظرم تنها بازيِخوب، از آنِ مجيد مظفري است، آن هم احتمالا به دليلِ وجود نمونه ي خارجي نقشي كه بازي اش ميكند... طراحي صحنه، فوق العاده است، موسيقيِ محمد رضا درويشي ( كه آهنگساز و پژوهشگرِ بسيار با دانشي است ) نا اميد كننده است ( حيف از موسيقيِ « كيسه برنج » )، و فيلمبرداري اصغر رفيعي جم هم، از معدود نقاطِ قوت فيلم است...
3- بابا! لجن مال يعني چي؟!؟
حيف از اين همه زحمتي كه براي ساخت اين فيلم كشيده شده، حيف از اين همه آدم كاربلد كه در اين فيلم رسما فالش ميزنند، حيف از بهرام بيضايي « مسافران »، حيف از اين همه بازيگر با سابقه كه اين ديالوگهاي شعاري را اينقدر راحت ادا ميكنند و انگار نه انگار.... حيف از سينماي مريضي كه بهرام بيضايي اش مجبور ميشود تسويه حسابهاي شخصي اش را فيلم كند و اخراجي هايش 3 ميليارد ميفروشد... حيف/
آرش معدنی پور
وقتی همه خوابیم...
(نقش جدیدم را تمرین می کنم تا شاید یه روزی بتونم بازیش کنم...)
برداشت اول: (جهان شخصی/نسلِ کهنه/بُهت زدگی)
وقتی همه خوابیم، پر از اصرار بیضایی برای حفظ جهان شخصی اوست.بهرام بیضایی از مولفانِ بزرگ سینمای ایران است.سینمای او دیالوگ هایش ادبیات خاصی دارد(به قول خود استاد:شخصیت هایم لاتی حرف نمی زنند!)،در سینمای او، بازیگرانش، حرکات غلو شده و گاهاً غیر متعارف دارند واین نیز از ویژگی های دنیای استاد است.جهان او قوانینِ خاصی دارد و او همچنان به نشان دادن این ویژگی ها اصرار دارد.
او همه چیز را هنر مندانه بازسازی می کند، مثلِ حرکت های سیاه لشگر ها و یا حرکت پلیسِ راهنمایی و رانندگی ویا گارسونِ رستوران و ...
همه ی این ویژگی ها را در سینمای بهرام بیضایی دیده ایم،بارها و بارها.او برای نسل گذشته ی ماست.نسلی که حاتمی یا مهرجویی یا کیمیایی فیلم می ساختند.نسلی که همزمان با بزرگان سینمای جهان، فیلمسازان بزرگی چون برگمان،فلینی،تارکوفسکی،آنتونیونی و ... هم دوره بوده و موج نوی سینمای ایران را رهبری کرده اند.مگر نه اینکه آن زمان هم منتقدین با حاتمی یا مهرجویی یا کیمیایی موافق نبودند و دائماً با این بزرگان بحث و مجادله داشته اند؟
اینکه در حال حاضر فیلم بیضایی با توجه به نکات ارزشمند بصری موجود در فیلم، مورد کم لطفی قرار می گیرد، چیزِ غریبی نیست. شما بارها شاهد حرکات استادانه ی دوربین ، دکوپاژ بی نقص ، میزانسن های گیج کننده و تدوین خوبِ این فیلم هستید.مهارت های بهرام بیضایی و اصغر رفیعی جم(فیلمبردار) دائماً ضربه ای به بیننده می زند که گویی حضور کارگردان و فیلمبردار کاملاً حس می شود و تماشاگر مبهوت به جای می ماند.
برداشت دوم : (مرثیه ای برای سینمای ایران یا چگونه سینما را لجن مال کنیم؟)
فیلمِ وقتی همه خوابیم دائماً اعتراض به وضع سینمای ما دارد.اما اینکه بهرام بیضایی به لحاظِ انتخاب سوژه و بیان محتوا موفق بوده یا نه بحث دیگری است.به نظر می رسد که او همچنان (مثل سگ کشی) دچار شعار زدگی است.او مداماً در کل فیلم شعار می دهد و دیالوگ ها گاهی اوقات خنده دار به نظر می رسند.(مامان لجن مال یعنی چی؟)
این فیلم به خاطر ایده ی دِموده ای که استفاده شده متاسفانه به لحاظ محتوایی چیزی به ما نشان نمی دهد.او در مسافران یا رگبار و یا باشو نبوغ در بیان داشته ولی اکنون از نبوغ بیضایی که این همه سال مشغول نگارش و خواندن است خبری نیست.هما نطور که در برداشت اول اشاره شده نقطه ی قوت این فیلم کارگردانی،فیلمبرداری و تدوین است. این فیلم آنقدر ساختارِ زیبا و جادویی دارد که برای بار دوم این فیلم را دیدم و مجذوب دکوپاژ و میزانسن های استاد شدم.
در آخر جمله ای از مطلب آرش خوشخو را که در باره ی این فیلم نوشته بود می گذارم:
"شخصاً از غوطه خوردن در دنیای بیضایی لذت می برم،شخصاً از میزانسن های قاطع و پر اعتماد به نفس نیم ساعت ابتدایی همین فیلم،با آن حرکات دوربینِ سرگیجه آور و موسیقیِ پر حجم،لذت می بردم.در دنیایی بودیم که آفریدگارش بهرام بیضایی بود و ما فارغ از واقع نمایی و باور پذیری، خود را به او سپرده بودیم..."
( من کارشناس سینما نیستم. فقط به عنوان یه بیننده نظرمو میگم.)
1- سینمای آقای بیضایی رو همیشه دوست داشتم و دارم. چه وقتی از اسطوره ها حرف میزنه ( چریکه تارا) چه موقعی که داستانی عاشقانه و اجتماعی تعریف میکنه ( رگبار) چه زمانی که درباره ایمان فیلم میسازه (مسافران) و چه وقتی که راجع به مسائل اجتماعی و سیاسی روز ( سگ کشی) و چه حالا راجع به حاشیه های سینما و بهتر بگیم زندگی! و مگه غیر از اینه؟ واقعا غیر از اینه که سینما یا هر هنر دیگه ای بستگی مستقیم با حال و احوال خالقش و محیط خالقش داره؟ مگه ما اینجا زندگی نمی کنیم؟ مگه ما بغض نداریم؟ مگه تو گوشمون- سرمون- نزدن؟ مگه بی عدالتی نیست؟ مگه پول، قدرت، رابطه ووو حرف اول و آخر رو توی هر مسئله ای نمی زنه؟ اگه نه که دیگه حرفی نیست! ولی اگه آره پس کی باید بگه؟ کی بگه بهتر از کسی که بلده چه جوری بگه؟
اتفاقا اصلا شعارهای سطحی و رو به دوربین نبود یا به قول آرش من خواب بودم و ندیدم!( با هم ببینیميش)
اتفاقا اصلا فيلم پر از آدماي كثيف پر قدرت و ضعيف نجيب نبود. مثلا كي ميتونه بگه پرند پايا ضعيفه؟! واقعا نيرم نيستاني يا ماني اورنگ آدماي ضعيفين؟ يا مثلا خاطره مقبول و شايان شبرخ قوي هستن؟ حتي نميشه گفت اونا كاملا كثيفن! به عنوان نمونه يادآوري مي كنم رفتار شايان شبرخ رو بعد از اخراج پرند پايا!
2- سینمای استاد رو دوست دارم چون ادبیاتشو دوست دارم. چون دوست دارم اونجوری حرف بزنم ( مثلا به جای اینکه بگم: "لباساتو دیشب انداختم تو سطل زباله و صبح زود مامور شهرداری برد" بگم: "آشغالو رو صبح زود می برن.") انصافا نميشه منكر زیبایی این ایجاز و طنز ظریف همراه با حاضر جوابی شد، ولی دست کم میشه گفت سلیقه اییه.
ایراد گرفتن به این ادبیات شبیه ایراد گرفتن به ادبیات علی حاتمی عزیزه. همینطور ایراد گرفتن به این که همه با این ادبیات حرف می زنن، هم شبیه همونه هم غلطه. مثلا نگاه کنید به حرف زدن شایان شبرخ یا خاطره مقبول یا حسین محب اهری یا... آيا اونا مثل پرند پايا – يا حتي مثل هم- حرف مي زنن؟
ایراد گرفتن به نوع بازی و دیالوگ گفتن بازیگرها - مشخصا مژده شمسایی- هم شبیه ایراد گرفتن به شاعریه که دوست داره غزل پست مدرن یا ترانه یا یه چیز دیگه بگه!!
راستشو بگم من که خیلی حال می کنم با این نوع بازی، مخصوصا وقتی مقایسه می کنیم بازی مژده شمسایی رو در دو نقش چکامه چمانی و پرند پایا. اونجا که قراره مادر باشه واقعا مادره با همه مهربونیش، شوخی و خنده اش و... حالا اگه مثلا به عنوان جایزه به جای شکلات، عروسک، لباس، طلا، یا هر چیز دیگه ای کتاب و به جای کتاب های بازاری، شاهنامه فردوسی می خره سلیقه استاده . بعضی ها می تونن بیشتر دوست داشته باشن که به جاش مثنوی معنوی بخرن و البت(ه) خیلی ها هم می تونن خشکه حساب کنن!
3- سینمای آقای بیضایی رو دوست دارم، نه چون خودم حالیمه که دکوپاژ و میزانسن و ... چیه! نه! من فقط سرمست می شم از شکوه و قدرت فیلم که میخکوبم میکنه. ولی دیدم که مثلا وهاب و آرش خوشخو و خیلی های دیگه که مسائل فنی رو می فهمن هم مست و مدهوش استادن.
پایدار باشی آقای بیضایی عزیز.
از اين بهار تلخ...
1- همه چي جالبه، همه چي عجيبه، مردم تو خيابون كه همديگه رو مي بينن، الكي به هم لبخند مي زنن! تو صف نونوايي دعواشون نميشه، موقع رانندگي با هم كل كل نميكنن، همه انگار دارن تلاش ميكنن تا به همديگه ثابت كنن كه بهار اومده و چه خوبه كه همراه با شكفتن سبزه ها و جوونه زدن شاخه ها، اونا هم سبز بشن و شكوفه بدن! ( جمله ي آخر رو عينا از يه SMS نقل كردم ) ....
2- بهزاد بلور ( مجري BBC ) از ستار ( خواننده! ) ميپرسه كه: براي سال جديد، يه آرزو كن واسه خودت... و ستار شروع ميكنه كه: اميدوارم تو سالِ جديد، همه ي مشكلات تموم بشه و همه جا صلح و صفا باشه و مردم همه سالم و سلامت باشن و ... كه بهزاد ميپره وسط حرفش: همه با هم عروسي كنن و همه فقط بخندن و ... نه بابا! يه آرزم واسه خودت بكن...
3-موقع تحويل سال، با مليحه ، قرآن باز كرديم، اومد:
ما امانت خويش را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، ولي از پذيرفتنِ آن سر باز زدند، و از آن هراسيدند، و انسان آن را پذيرفت، كه او ستمكاري نادان بود.
سوره ي احزاب، آيه ي 72، ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي
4- حامد زنگ ميزنه بهم ( از يه جايي نزديكاي كرمانشاه ) و ميگه شعر بخون؛ و من فقط ميتونم يه شعر براش بخونم، شعري كه اين روزها اينقدر با سينا خونديمش ( البته به روايت سينا - كه به قول سعید ، يا پر از ايراد وزنيه و يا يه گند ديگه !- ) شعري كه همه ي حال و احوال اين روزها و شبهاي ماست... و الان هم با اجازه ي دكتر ، ميذارمش اينجا كه ...
شبها كه مي زني به سرم بچه مي شوم مانند چشمهاي پسر كه نداشتي
چشمي كه قرص خسته ي اعصاب مي خورد با قهوه ي بدون شكر كه نداشتي
دستي دراز شد كه بگويد هنوز هم...
در باز شد به پهنه ي خوشبخت آسمان
يك عمر ميله هاي قفس را شمردي و... پرواز را نكردي ، پر كه نداشتي!
امّيد چيست؟ اسم قشنگي براي مرگ يك مشت داستان خيالي كه نيستم
دنيا چه بود؟ فاصله اي بين هيچ و هيچ با خاطرات چند نفر كه نداشتي
تبليغ روزنامه شدي شاد و بي دليل ، پيروزي جديد و تماشاچيان گيج
مشتي شعار تند سياسي وچند مشت ، هر چند مي رسد به نظر – كه نداشتي –
كه هيچ چيز ، چيز ، مهم نيست ، هيچ چيز !...
حتي بيت هاي قبلي كه خط مي زني
حتي بيت هاي بعدي كه نمي گويي
پدر غار نشينم
با گرز سنگي اش راه مي افتد
تا « فورپان» شكار كند
[ براي پدر غارنشينم
مهم نيست
كه نمي داني فورپان چيست ]
اينجا
از كادرها كه بيرون بزني
هميشه كسي هست كه كوتاهت كند
كه قرص هايت را
با ليوان آب به دستت بدهد
كه لنز آبي توي چشمهايت بگذارد
كه پرهايت را
[ كه مايه ي آبروريزي ست ]
با تيغ ژيلت ناپديد كند
و جلوي همه ي فورپانها
با خودكار قرمز
علامت سؤال بگذارد
اينجا هميشه كسي هست .....
این ریلهای یخزده، من را کجا میبُرد؟
میترسم از مرگی، که دنبالِ من افتاده.........
...اسلحه رو كه از روي شقيقه اش برداشتم، نفس راحتي كشيد. گفتم :« ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم، ولي تو خودت اصرار ميكردي.» گفت:« آخه من چيكار كنم؟ تقصير من نبود كه! اونا همش ميپرسيدن كه پس چي شد؟ مگه قرار نبود كه...» پريدم وسط حرفش:« آخه به اونا چه ربطي داره؟» و ديگه نتونستم جمله مو ادامه بدم. حالا ديگه صبح شده بود. رفتم سمتِ پنجره، پرده رو كنار زدم، خورشيد، قرمزِ قرمز شده بود. پايين رو نگاه كردم، دوتا ماشين كوبيده بودن به همديگه و راننده هاشون كمي اونطرفتر داشتن با همديگه باقالي ميخوردن و دعوا مي كردن. برگشتم سمتِ اتاق، گفتم:«آقاي رييس، ماموريت به خوبي انجام شد، حالا حق و حقوقِ ما چي ميشه؟» آقاي رييس چشماي گنده ش را از روي من چرخوند، زبونِ درازش رو از حلقش دراُورد و مگسي كه روي سقف داشت مي پريد رو شكار كرد. من كه خيلي خوشم آمده بود، اسلحه رو از روي شقيقه اش برداشتم و گفتم:«ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم...»
...بعد آرام چشمهايم را باز كردم؛ جسد چند تا پروانه دور و برم افتاده بود ...
- ميثم يوسفي عزيز، ما رو دعوت كرد به يه بازي... و خب، چي از اين بهتر؟
- ...
- و اما اشخاصي كه من دعوت مي كنم به اين بازي:
1-
چشماشو آروم باز كرد. همه چي دوروبرش عجيب بود. اولش خيلي وحشت كرد. ديد توي يه اتاقه و روي يه قبر دراز كشيده، دو تا قبر ديگه هم تو اتاق بودن و روي هركدوم يه نفر دراز كشيده بود. چند تا اسكلت و شبح هم بالا سر هر قبر بودن، بالا سر خودش هم چند تا شبح وايساده بودن و يه ريز حرف مي زدن. يه دفعه يكي از اونا دستشو اورد جلو، فكر كرد ميخواد خفه ش كنه، خيلي ترسيده بود. تنش داغ بود، انگار داشت تو يه كوره ميسوخت،از همه چي كلافه شده بود؛ از گرماي وحشتناكِ اتاق، از سروصدايِ اشباحِ بالا سرش، از پچپچه هايي كه از قبراي اطرافش به گوشش مي رسيد... دلش ميخواست همه ساكت بشن، دلش ميخواست ميتونست بيرون بره از اون جهنم... چشماش داشت سنگين ميشد...
بعد از مدتي چشماشو به سختي باز كرد و دوروبرش رو نگاه كرد. مادرش رو ديد كه دستشو از رو پيشونيش برداشت و به دكتر گفت:« بالاخره تبش قطع شد!»
2-
زندگي ايستگاه غمگيني است
اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده
اتوبوسي كه راه مي افتد
"سيد مهدي موسوي"
خسته از یک روز پر کار و پر اضطراب به خانه برمی گردد. دستش پر است. كسي اما به استقبالش نمی آید. با تلقين مثبت به خود، با لبخند وارد مي شود. براي خوب تر بودن(!) دست و صورت و پاهایش را مي شويد و به خود عطر مي زند و برای اينكه مرد اخموي بی حوصله نباشد(!)، با خنده و شوخی به سراغ همسر و بچه هايش می رود. زن اما انگار از چيزي دلخور است.
براي تنبل و بي انصاف نبودن(!) در چیدن و جمع کردن و پاک کردن سفره شام و شستن ظرفها کمک می کند. زن اما هم چنان گرفته است.
برای بهتر شدن(!)، موضوع صحبتی را پیش می کشد. زن اما همچنان سرد است. سرانجام دلیل ناراحتي همسرش را می پرسد، اما جواب مشخصی نمی گيرد. بار دیگر اصرار می کند و سرانجام زن به حرف مي آيد: "تو برای من ارزش قائل نیستی، اصلا به فکر من نیستی، پوسیدم تو این خونه، اینم شد زندگی، همه ش تكرار مكررات، از صبح تا شب می شورم و میپزم و می سابم و می..."
3-
يكدفعه، مث پريدن از چرتِ بعد از ناهار، چشمامو باز كردم؛ بعد از چند بار پلك زدن، سوزششون كمتر شد و شروع كردن به چرخش و بررسي اطراف و مغزم شروع كرد به تحليلِ موقعيت. خواستم مجيدو صدا كنم، ولي دهنم قفل شده بود، مث اينكه يكي به زور نگهش داشته باشه. ديدم به پشت، افتاده زمين. يه لحظه به نظرم از هوش رفتم. وقتي باز به هوش اومدم، ديدم دكتر داره از تو دهنم خورده شيشه ها رو مياره بيرون ...
در قوطی را می بندد.می ایستد.در خانه را باز می کند.از راه پله پایین می آید.در ساختمان را باز می کند.به بیرون می رود.در را
می بندد.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان مقابل باز است.از پله ها بالا می رود.در کنار خانه ای می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در خانه را باز می کند.داخل می رود.به جنازه ای که پایین پنجره ای باز افتاده نزدیک می شود.می نشیند.چشمهایش را در می آورد.درون جیبش می گذارد.می ایستد.در خانه را باز می کند.ار پله ها پایین می آید.از ساختمان بیرون میرود.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان را باز می کند.داخل می شود.در را می بندد.از راه پله بالا می رود.در خانه را باز می کند.داخل می رود.در را می بندد.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در قوطی را باز می کند.چشم ها را درون قوطی می اندازد.در قوطی را می بندد.
ابراهيم عزيز، ابراهيم حاتمي كياي عزيز؛ سلام ...
نمي دونم چرا، اما خيلي چيزا تو ذهنم آماده كرده بودم تا برات بنويسم ( با آگاهي به اينكه هيچ وقت اين نامه رو نخواهي خوند ) اما الان كه بعد از يه هفته، فرصتي دست داد و نشستم به نوشتن برات، ديدم كه ديگه دوس ندارم چيزي بنويسم، بجاش برات آرزوي سلامتي مي كنم و هنوز ( در نهايت خوشبيني و اميدواري زياده از حدي كه بعضي وقتا دچارش مي شم ) ابراز اميدواري مي كنم كه بازم بتونيم شاهد فيلما و شخصيتا و ديالوگايي باشيم ازت، كه اشك به چشمامون بياره؛ آخه مي دوني، براي من ( و خيلي از ما ) تو جزء آخرين اميدامون توي سينماي ايران بودي ( هستي؟ ) ...
حضور ابراهیم حاتمی کیا در کنار اخراجی ها

می آیی و من می روم ، ای مرد دیگر چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می آیی و من می روم ، زیباست ، زیباست باران نرمی بر غبار کوره راهی
دشت بلاخیز غریب تفته ای بود هر تپه ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم اینک ، تو می آیی برای سیر و گلگشت
حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند شیطان خدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ بر پاستی ، از استخوان تیره روزان
تابوت خون آلود من ، گهواره ی توست جنبانَدَت دستِ پلیدِ پیرِ تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست روزی شنیدی گر کسی می گفت : تدبیر
می آیی و من می روم
بدرود
بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ، اما
اما ... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم ...
نصرت رحماني – مرد ديگر – ميعاد در لجن

امشب ، هواي كوفه ، نفس گير مي شود
دلشوره هاي فـاطمه تعبير مي شود
آن سفره اي كه هيچ زمان رنگ و بو نداشت
دعوت به كاسه هاي پر از شير مي شود
در انتظارِ عابرِ اين كوچه هاي تنگ
باور كنيد پنجره هم پير مي شود
چون حجمِ غم بزرگتر از بي نهايت است
يكباره بُغض چاه ، گلوگير مي شود
گويا دوباره فكر يتيمانِ شهر نيست
فرقي كه باز ، تشنه ي شمشير مي شود ...
علي كريمي – پر از ستاره ام ، اما ...
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم ...
از كهربا و كافور – حسين منزوي
براي تويي كه هنوز ، باباي شعرهايي
از وقتي كه سيد مهدي موسوي رفته ، قورباغه ها در شهر هفت تيركشي مي كنند ؛
اشكالي نداره ، كار دنياست ديگه ، هميشه هم همين بود ه و هست و ... خواهد بود ؟
مـَه فشاند نور و
سگ عوعو كند
هركسي
برطينت خود
مي تَنَـد ...
( اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بروز نخواهد شد )
سلطان : خونمون ... اين جا بود ... اين جا پنج تا اتاق ... دو تا باغچه و يه حوض بود ... بزرگ نبود ، قد خونه ي شما نبود ... اما بود ...
دو قدم با راهنمايي درخت مجنون به راست مي رود و پا به زمين مي كوبد .
سلطان : اين ... جا ... اين ( با پا به زمين مي زند ) اتاق من بود .
سلطان حركت مي كند و در اتاقش مي گردد . سر به آسمان مي كند ... ماه ِ بالاي سرش نيمي پنهان است و نيمي پيدا . شاخه هاي ريخته ي مجنون با نسيمي حركت مي كند .
سلطان : مجنون وسط حياط رضا بود ... ديگه خيلي وقته رضا رو نديدم . ديگه بي خونه شد ...
مادرم اتاقش ... اين جا بود ... اين جا ... سماورشم اين جا روشن بود ... هميشه روشن بود ........
( فيلم نوشت سلطان – مسعود كيميايي – نشر فرهنگ كاوش )
" قيصر يك فيلم گيرا و شايسته ي توجه كامل است . اگر اين فيلم در حد قريحه و استعداد سازنده اش ساخته شده بود ، يك فيلم برجسته مي شد . برجستگي كنوني فيلم در اين است كه كار يك قريحه ي كمياب است ؛ قريحه اي كه هنوز خود را به حد رشدي كه شايسته اش است ، نكشانده است ، هنوز ... لابد كيميايي مي داند كه استعداد در بين آن صف بي انتهاي كساني كه ادعا دارند ، بسيار ناياب است . اكنون كه حق دارد مطمئن به خود باشد ، بايد كه از توجه كامل به كار خود دريغ ندارد ... "
( ابراهيم گلستان - مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار مسعود كيميايي – گرد آورنده زاون قوكاسيان – نشر آگاه )
" ... مهم اين است كه ما در اينجا فيلم و فيلمسازي را داريم كه مي توانيم زير علمش سينه بزنيم و مي توانيم بدون خجالت و حتي با غرور بگوييم اين سينماي سرزمين من است ... دنياي هيچكاك و گدار و آنتونيوني مرا به خود راه نمي دهد ، هر قدر كه من مجنون و سرگشته ي اين عيار هاي دنيا باشم ..."
( پرويز دوايي – مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار مسعود كيميايي – گرد آورنده زاون قوكاسيان – نشر آگاه )
" ... من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم . هر كي مي خواد خوشش بياد و هر كي مي خواد بدش بياد . كمتر كسي يه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايي يه ... "
( حامد بهداد – مصاحبه با خسرو نقيبي – ماهنامه ي نسيم – شماره سي ام )
سلطان : برا ساخت اين اتوبانا خونه هاي مارو خريدن ... مام ديگه صاحب خونه نشديم .
از خونَت مواظبت كن ... خونه ها خراب مي شن ... جاش بهتر ساخته مي شه ، اما با پول بيشتر ... كي پول بيشتر پيش ِ ما بوده ؟ دنيا اين جوري بزرگ مي شه . شهر شده عين بهشت ... اما ... اما ..............
( فيلم نوشت سلطان – مسعود كيميايي – نشر فرهنگ كاوش )
.jpg)
ولم كنيد
كسي جلودارم نخواهد شد !
دروغ گفتم
آيا حقش را داشتم ؟
آرام باشم ؟
از اين هم آرامتر ؟
ممكن نيست !
...
هي !
با تو ام آسمان !
بردار كلاهت را !
دارم سان مي بينم
صدايي بر نمي خيزد
جهان
گوش ِ گنده اش را
گوش ِ پر ستاره ي پر كنه اش را
بر روي دست گذاشته است
خفته است . . .
ولاديمير ماياكوفسكي – م. كاشيگر – نشر مينا
( كاش يكي پيدا بشه و اين شعراي ماياكوفسكي و يه بار ديگه ترجمه كنه ، كاش ... )

براي خسرو خان ِ عزيز ِ شكيبـايي
مگه مي شه كسي « هامـون » رو ديده باشه ،
و عاشقانه ، « خسرو شكيبايي » رو دوست نداشته باشه ؟!؟
خسرو شكيبايي به خاطرهها پيوست

سفر مرا به زمين هاي ِ استوايي برد
و زير ِ سايه ي آن بانيان ِ سبز ِ تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ِ ذهن وارد شد :
وسيع باش ،
و تنهــا ،
و سر به زير ،
و سخت ...
***
براي سيد مهدي موسوي :
باباي شعرها ، دلمان برايت تنگ مي شود ...
***
سفر هميشه پُر از اضطراب ِ ثانيه ها
سفر هميشه پر از تيك تاك ِ قلب ِ من است
براي شهر شما ، خنده مي گذارم و بس !
سفر ، سكوت ِ غم انگيز ِ مرد ِ بي وطن است
■■■
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشم
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشي
« برو به خانه عزيزم ، كه بَر نخواهم گشت
كه آب ، پشت ِ سر ِ مرد ِ مُرده مي پاشي » ٭
بخواب عروسك ِغمگين ِعمر ِ من ، « غزلم »
بخواب و باور كن قصه هاي ِ بابا را
بخواب ، يادت باشد كه زندگي زيباست !
به ياد ِمن ، « تو » ببين روز ِ خوب ِ فردا را !
به ياد ِمن ، « تو » ببين ، باز رازقي گل داد
به ياد ِمن ، « تو » ببين عيد و تُنگ ِماهي را
به مـاه نامه نوشتم مراقبت باشد
كه باز گُم نشوي توي ِ اين سياهي ها
من و شب و سفر و كوله بار ِتنهـايي
دلي گرفته تر از اين اتاق ِ بي فانوس !
« اگر كه پوچي ِدنيا امانمان بدهد » ٭
من و خيال ِ تو و خواب هاي ِ بي كابوس !
صداي ِسوت ِ قطار و سكوت ِ يك چمدان
صدام مي كند از پشت ِ در ، كه دير شده
نگاه كن پدرت را چقدر غمگين است
نگاه كن پدرت را
چقدر پير شده ............
٭ - سيد مهدي موسوي
- ضمن اداي احترام به عرفان نوظهور جناب علي دايي ، و سخنان شورانگيز و تكان دهنده ي ايشان در برنامه ي 90 ، و با كسب اجازه از شيخ فريدالدين عطار نيشابوري ، اين پست ، با يادي از مرحوم اسد الله وسمه اي ، تقديم مي شود به :
سيد مهدي موسوي ..............
ذكر حسين بن منصور ، رحمة الله عليه
آن قتيلُ الله ، في سبيلِ الله ، آن شير بيشۀ تحقيق ، آن شجاع صفدرِ صدّيِق ، آن غرقۀ درياي موّاج ، حسين بن منصور حلّاج – رحمة الله عليه – كار او كاري عجب بود ...
... پس به بصره شد و با عمرو بن عثمان مكي افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت . و ابو يعقوب الاقطع دختر بدو داد . پس عمرو بن عثمان از او برنجيد ، و از آنجا به بغداد آمد پيش جنيد . جنيد او را سكوت و خلوت فرمود ، و چندگاه در صحبت او صبر كرد و قصد حجاز كرد و يك سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد ، با جمعي صوفيان به پيش جنيد و از وي مسايل پرسيد. جنيد جواب نداد و گفت : «زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كني ». حسين گفت : «آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم ، تو جامه ي اهل صورت پوشي »، چنان كه :
نقل است كه : آن روز كه ائمه فتوي دادند كه او را ببايد كشت ، جنيد در جامهي تصوف بود و فتوي نمي نوشت . خليفه فرموده بود كه : «خطّ جنيد بايد» چنان كه دستار و درّاعه در پوشيد و به مدرسه رفت و جواب فتوي نوشت كه : «نَحنُ نَحكُمُ بالظّاهر» - يعني بر ظاهر حال كشتني است و فتوي بر ظاهر است امّا باطن را خداي داند –
... و او را حلاج از آن گفتند كه يك بار به انباري پنبه برگذشت . اشارتي كرد، در حال دانه از پنبه بيرون آمد و خلق متحيّر شدند .
... نقل است كه در پنجاه سالگي گفت كه : «تاكنون هيچ مذهب نگرفته ام امّا از هر مذهبي آنچه دشوارتر است بر نفس ، اختيار كردم . تا امروز كه پنجاه ساله ام ، نماز كرده ام و به هر نمازي غسلي كرده .»
... نقل است كه گرد او عقربي ديدند كه مي گرديد . قصد كشتن كردند ، گفت : «دست از وي بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مي گردد.»
... نقل است كه طايفه اي در باديه او را گفتند : «ما را انجير مي بايد ». دست در هوا كرد و طبقي انجير پيش ايشان نهاد . و يك بار ديگر حلوا خواستند . طبقي حلواءِ شكري ِ گرم پيش ايشان نهاد . گفتند : «اين حلواءِ باب الطّاق بغداد است». حسين گفت : «پيش من چه باديه و چه بغداد !».
نقل است كه يك بار در باديه چهار هزار آدمي با او بودند ، برفت تا كعبه ، و يك سال در آفتاب گرم برابر كعبه بايستاد برهنه ، تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ مي رفت و پوست او باز شد و از آنجا نجنبيد ... پس در عرفات گفت : «يا دليل المتحيّرين !» و چون ديد كه هر كس دعا مي كردند ، او نيز سر بر تل ريگ نهاد و نظاره مي كرد ، و چون همه بازگشتند ، نفسي بزد و گفت : «الها ! پادشاها ! عزيزا ! پاكت دانم و پاكت گويم از تسبيحِ همۀ مسبِّحان و تهليل همۀ مهلِّلان و از همۀ پندار صاحب پنداران . الهي ! تو مي داني كه عاجزم از شكر ، تو به جاي من شكر كن خود را ، كه شكر آن است و بس ».
... و گفت : «خُلقٍ عظيم آن بود كه جفاء خلق در او اثر نكند . پس آن گاه خداي – تعالي – را شناخته باشد ». و گفت : «توكّل آن بود كه تا در شهر كسي را داند اوليتر از خود به خوردن ، نخورد »... و گفت : «زبان گويا هلاك دلهاي خاموش است »... و گفت : «دنيا بگذاشتن ، زهد نفس است و آخرت بگذاشتن ، زهد دل ؛ و ترك خود گفتن زهد جان ». و پرسيدند از صبر ، گفت : «آن است كه دست و پاي او ببرند و از دار درآويزند ». و عجب آن كه اين همه با او كردند ...
تذكره الاولياء – شيخ فريدالدين عطار نيشابوري – تصحيح دكتر محمد استعلامي – انتشارات زوّار
صفر – سلام
1 – امروز ، پنجم آذر ، اولين سالگرد ( نمي دونم از چه كلمه اي بايد استفاده كنم ! ) ، سالگرد ... بابك بيات ِ عزيزه ............
يادش گرامي .
2 – سرزمين ِ سبز از هفته ي قبل پخش اش شروع شد ، بعد از پخش دوباره ي خانه ي سبز ، اين احتمالا آخرين فرصت ما براي ديدن و چشيدن و بوييدن ِِ دوباره ي حس ِ عجيب ِ جاري توي كارهايي است كه اكيپ بيژن بيرنگ و مسعود رسام با هم انجام دادند ، پس لطفا اين فرصت رو از دست ندين كه حيفه .
در ضمن ، اين مصاحبه ي بيژن بيرنگ رو با هم بخونيم ، تا ببينيم كه اگه كسي به جايي رسيده ، همين جوري الكي هم نيست ، و يه بار ديگه باورمون ( باورم ) بشه كه اگه همه چي اونجوري كه ما ( من ) مي خوايم پيش نمي ره ، شايد ازبي عرضه گي خودمون ( خودم ) باشه ...
3 – گروه آريان ، با كريس دي برگ ، آهنگ مشترك اجرا كردند ! به نظر من هم اين خبر خيلي عجيب مي اومد ، اما ظاهرا حقيقت داره ، و مي دونيد ، مهم نيست كه ما آريان رو گروه حرفه اي و موفقي بدونيم ، و يا اينكه فكر كنيم كه خيلي ها از اونا بهترند ، اما نتونستن به موقعيت اونا برسند ؛ مهم نيست كه ما با سطح ترانه هايي كه استفاده مي كنن و جنس موسيقي شون مشكل داشته باشيم و يا حتي ضعيف بدونيم كارهاشون رو ، و يا ادا اطوارشون رو دوست نداشته باشيم ، مهم اينه كه باور كنيم توانايي هاي آدمي مثل محسن رجب پور رو كه به عنوان يه مدير برنامه ي فوق العاده موفق ، چه كارهاي بزرگي مي تونه بكنه ، و فكر كنيم ( و حسرت بخوريم ) كه اگه مثلا محسن چاوشي ، يا گروه هايي مثل اوهام و ميرا و ... هم همچين مدير برنامه هايي داشتن ، الان چه موقعيت متفاوتي داشتن و شايد كه ...
4 – امير كوستاريكا ( هيچ وقت نفهميدم تلفظ درست اش كدومه ؟! ) با ديه گو آرماندو مارادونا مصاحبه كرده ، و مگه مي شه جايي اسم مارادوناي ياغي بياد و آدم به احترام ِ روح ِ سركش ِ اين مرد ، از جاش بلند نشه ...
5 - ... و اين هم ، سوغاتي ِ اين پست ؛ ترانه ي جنگل ، كه ظاهرا اولين كار حرفه اي بابك بيات بود ، با متني از ايرج جنتي عطايي ، و صداي داريوش اقبالي ، با هم بخونيم و لذت ببریم ..........
جنگل
پشت سر ، پشت سر ، پشت سر جهنمه
روبرو ، روبرو ، قتلگاه ِ آدمه
روح ِ جنگل ِ سياه
با دست ِ شاخه هاش داره روحمو از من مي گيره
تا يه لحظه مي مونم جغدا تو گوش ِ هم مي گن
پلنگ ِ زخمي مي ميره
راه ِ رفتن ديگه نيست
حجله ي پوسيده ي من جنگل ِ پيره !
قلب ِ مـاه ِ سر به زير
به دار ِ شاخه ها اسير – غروبشو من مي بينم –
ترس ِ رفتن تو تن ام
وحشت ِ موندن تو دل ام خواب ِ برگشتن مي بينم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه سايه ي دشمن مي بينم !
پشت ِ سر ، پشت ِ سر
پشت ِ سر جهنمه ..............
يا حـــق